تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


 

بالاخره وقتش رسید.مدتها بود انتظار همچین روزی رو داشتم. میدونستم این روز باید برسه. تمام روزهایی که از این سر شهر به اون سرش میدویدم میدونستم یک جایی باید تموم شه.یک جایی باید خسته شم.
نصف کلاسهام رو کنسل کردم.باید به خودم برسم و استراحت کنم.انتظاری غیر از این هم نداشتم.

مگه یک آدم چقدر توان داره؟وقتی به دکتر گفتم که ۷ صبح تا ۱۰ شب کار می کنم داشت شاخ درمیاورد.گفت واسه چی؟ دنبال پولی ؟ واسه چی؟
و این سوال مثل یک پتک تو سرم خورد!پول؟ دنبال پول نبودم. از خودم فرار می کردم و دکتر اینو فهمید. بعد از سالها یک دکتر واسم وقت گذاشت. سوالهاش یکی یکی تو سرم می پیچه و می بینم راست می گفت.درست می گفت من از کار خسته نیستم.من از خودم خسته ام.از زندگیم.

من خسته ام. با تمام وجود . روحم و جسمم خسته اند. احساس می کنم توی هوایی هستم که نمیشه توش نفس کشید. همیشه از خودم زیاد انتظار داشتم.انگار من باید دنیا رو اصلاح کنم. انگار من باید دنیا رو عوض کنم و سعی هم کردم .خیلی سعی کردم. خیلی چیز ها رو تحمل کردم.ولی حالا دیگه خسته ام. من سعی کردم دنیا رو بهتر کنم واسه دور و بری هام. همه رو دوست داشتم از ته دل.سعی کردم به همه بگم که دوستشون دارم.حتی پسرها .واسه اینکه دوستشون داشتم جدا از اینکه چی ممکن بود راجع به من فکر کنن.

ولی حالا خسته ام .چند وقته به خودم استراحت ندادم ؟ چند وقته از خودم نپرسیدم چطوری؟ تفریح های من هم با خستگی بوده. خستگی جسمی و آشوب ذهنی. همش درگیری که بقیه راجع به من چی فکر میکنن. ولی حالا خسته ام.

احساس می کنم امیدی نیست. اجازه نفس کشیدن نیست.اجازه فکر کردن نیست .اجازه عاشق شدن نیست.من اینجا توی این شهر بدجوری ناجورم.یعنی وصله ناجورم.دوست دارم زندگی کنم ٬نفس بکشم ٬ عاشق بشم.اما نه اجازه زندگی دارم ٬ نه نای نفس کشیدن و نه کسی که بتونه منو دوست داشته باشه!!! این یک شوخی نیست.باید می رفتم .موندنم اشتباه بود.آدم ها رو دوست دارم با تمام اشتباهاتشون در مورد من.آدم ها رو واقعا دوست دارم ولی نمی تونم در کنارشون زندگی کنم چون بیش از حد دوستشون دارم. چون زندگیم رو وقف آدم ها و چیزهایی کردم که حتی احساس رضایت درونیم درباره اونا رو زمان از من گرفت.

من از بدست آوردن و از دست دادن خسته ام.از بدست آوردن دوست ها و عشق ها و حال و هواهایی که بالاخره یک روز میرن و خودم می مونم و خودم.

گاهی فکر می کنم کاش یک شبه همه دوستامو از دست بدم و راحت شم! نمیتونم تحمل کنم که جلو چشمم دوستهایی که واقعا بهشون وابسته می شم برن و باز بمونم و تنهاییهام.شاید به فکرم باشند .شاید دوستم داشته باشند.

اما من یک عشق می خوام .خندتون نگیره ! یک عشق می خوام.یک عشق همیشگی.

من حالم اصلا خوب نیست......

+ تاريخ شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 22:35  توسط کتی  |