تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



از زندگی بیشتر از مرگ ترسیدن
سهم من این نبوده ست
می ایستم
ونگاه می کنم
حیاط آن خانه هنوز غوغای برگ و ستاره و پاییز است
تمام باغچه های دنیا دلتنگ منند
و بچه گربه ها هنوز
بدنبال آن دخترک با موهای قهوه ای و چشم های بیقرار سرشار می دوند.

یادت هست؟
دربهت کودکیمان برای ستاره ها نامه نوشتیم
هیچ کس به ما نگفت
که آدم بزرگها هم گریه می کنند
چقدر که برای گنجشکهامان گریه کردیم
چقدر که دلم تنگ کلاویه هاست
و دست تو و
سالیان دور
.....

پ.ن.از اینکه همیشه خودم هستم راضیم !

+ تاريخ جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 0:31  توسط کتی  |