تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



چشمهای بازیگوش تو و لبخند از سر رضایتت وقتی پدرت با من سلام کرد. غرور نگاه من وقتی احساس میکنم پرنسس شده م. وقتی مثل پرنسها در ماشین رو باز میکنی تا من پیاده شم. برای اینکه با غرور و احترام من رو به همه معرفی میکنی. همه جا از من تعریف میکنی. وقتی حتی یک نگاه عاشقانه ازت ندیدم و از همین بابت خوشحالم. که همه چیز در چهارچوب عقل و منطقم پیش میره. همه ش غرور و سرخوشی. وقتی حتی یک نگاه چندش آور ازت نمیبینم. همه ش غرورم و سرخوشی.

از همه فرصت خواستم ( حداقل دو ماه ) که بشناسمش. چقدر شفاف و روشن و واضح پاشو گذاشت جلو. چقدر راحت و بی دردسر همه چیز پیش میره. خانواده هامون هیچ مخالفتی ندارن. مامانم که با همه مخالفت میکرد حتی کلمه ای حرف نمیزنه. چون که از اول با صداقت پیش رفت. کاملا با صداقت. با وجود اینکه شرایط وحشتناکی براش گذاشتم همچنان با صداقت و پافشاری و غرور پیش میره.

من احتیاج دارم فکر کنم. اما همینکه کسی انقدر آدم رو بخاطر خودش ستایش کنه خوبه. فکر نمیکنم قبول کنم چون ترسهای مرضی من هنوز وجود دارند. چون به هیچ عنوان آمادگی ازدواج ندارم. اما خیلی عجیبه که به این آدم انقدر اعتماد دارم. با وجود اینکه شرایط هر کاری رو داره. اما انقدر مردونه و بی غرض پا پیش گذاشته که نه تنها من بلکه تمام اعضای خانواده م بهش اعتماد دارن. اون هم مامان من !!!!

باید حسابی فکر کنم ......  همه چیز ردیف و به ظاهر جوره. فقط من موندم و من ...... من و ترس از آینده ...... من و هزار جور فکر و خیال.. .....  باورم نمیشه ....... نه ....... قبول نمیکنم ......... نمیدونم ...........

+ تاريخ چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0:1  توسط کتی  |