تلخ روز های با تو و بی تو بودن
و خونابه های دوری تو
در گلوی زندگانی من
سهمم را نمی دانم
و بی سایه تو
به خورشید و آسمان
پوزخند می زنم......
رکوییم موتزارت رو گوش میدم در حالیکه بهترین دوستم شاید با مرگ فقط دو قدم فاصله داشته باشه.ناراحتش نیستم چون راحت میشه. از خوکدونی که ما توش موندیم راحت میشه. تا موقعی که زنده ام و نفس می کشم دوستیهاشو فراموش نمی کنم.از اونهایی هم نیستم که تا کسی بمیره واسم عزیز بشه. وجودش ٬ حضورش ٬ حتی وقتی از من خیلی دوره شادیه.همیشه به من امید داده .همیشه همراه و همفکر و همدمم بوده تنها با چشمداشت صداقت.لبخند چشماش همیشه جلوی رومه. توی لحظه لحظه زندگیم جاری بوده و هست. شاید هم قضیه به این وخامت نباشه اما نمیتونم بفهمم چرا از مرگش ناراحت نمیشم.شاید شوکه ام.شاید واقعا چیز جدیی در کار نباشه.
اما وقتی کسی مال این دنیا نیست چرا اینجا بمونه و عذاب بکشه؟زندگی رو دوست دارم.لحظه لحظشو دوست دارم. اما وقتی می بینم که بهترین دوست من توی این دنیای دیوونه فقط بخاطر صداقتش ٬ بخاطر انسان بودن و حساس بودنش هر لحظه شکنجه میشه ٬ چرا از رفتنش ناراحت باشم ؟ غیر از اینه که فقط بخاطر خودمون و خودخواهیهامون بقیه رو زنده می خواهیم؟؟؟
شاید دارم دیوونه میشم نه ؟ ولی اگر دوستهایی خوبی که الان دارم نداشتم ٬ اگه دوستهام انقدر با من مهربون و خوب نبودن ٬ شاید الان تو خود تیمارستان بودم اونم زنجیر به دست و پا.
راستی عجب دنیای دیوونه ای داریم.
راستی عجب رکوییم موتزارت قشنگه.
راستی چقدر خوبه که آدم انقدر دوستای خوبی داشته باشه حتی اگه پیشش نباشند......
