تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



امروز بعد از تموم شدن کلاسم منتظر یکی از دوستام بودم که بیاد دنبالم که یهویی یکی از شاگردام اومد و سر صحبت رو باهام باز کرد . قبلا جسته گریخته از بین حرفهایی که توی بحث های کلاسی گفته بود فهمیده بودم که تو زندگیش خیلی مشکل داره . دختر با استعدادیه و خیلی هم شیطونه . بارها خواسته بودم باهاش صحبت کنم که خوشبختانه امروز خودش این بار رو از دوشم برداشت.
می گفت که پدرش بعد از مدتها زندگی مشترک با مادرش و بعد از سه تا بچه عوض شده . که یک دایم الخمر تمام عیار شده و مدتهاست که زندگیشونو ترک کرده . از دعواها و سر و صداهاشون گفت و اینکه حالا تمام پسرهای همسایه جور دیگه ای باهاش برخورد می کنند . از اینکه حالا مادرش افسردگی حاد گرفته و .....
میدونستم که خیلی سختی کشیده . احساس کردم که خیلی چیزها رو به من نمیگه . من هم بخاطر این ترس از آویزون شدن ! که همیشه تو وجودم هست !!! ازش نپرسیدم که چی رو به من نمیگه . دلم نمیخواد واسش دل بسوزونم چون خودش از این کار متنفره فقط فکر می کنم و فکر می کنم.....

با تجربه ی تلخی که خودم از ازدواج داشتم و با چیزهایی که می شنوم فقط از خودم می پرسم راستی چه ضمانتی واسه یه زندگی مشترک هست ؟؟؟ وقتی آدم ها انقدر راحت عوض میشن و همه چیز یادشون میره ؟
راستشو بگم از ازدواج می ترسم ! گاهی فکر می کنم دوست دارم یک جایی این زندگی تنهایی رو تموم کنم ولی این ترس توی وجودم باعث میشه خیلی از موقعیت ها رو رد کنم . همیشه با خودم فکر می کنم اگر کسی که اول ازدواج خوبه و حداقل واسه ادامه زندگیش تلاش می کنه شش ماه یا یک سال یا در بدترین حالت بعد از بچه دار شدن عوض بشه چی ؟

نمیدونم شاید من خیلی ترسیده شدم . یا خیلی از انعطاف پذیریم واسه پذیرفتن چیزهای جدید کم شده . اما واقعا چه تضمینی واسه یه زندگی مشترک هست ؟ آدمهای خوبی که یکهویی تغییر می کنن  و عوض میشن و تجربه تلخی که من داشتم .حالا فرض کنیم بعد از فیلترهای آزمایشی من که خیلی هم راحت شکسته نمیشن ! یکی پیدا شد که ایده ال من بود . از کجا معلوم که بعد از مدتی تغییر نکنه و زندگی رو واسه من و خودش تلخ و عذاب آور نکنه ؟؟ راستی چطوری میشه نترسید ؟؟

+ تاريخ دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 23:33  توسط کتی  |