تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


 ما کی هستیم ؟ کجای کاریم ؟ چرا انقدر ادعای انسان دوستی و مهربونی داریم ؟ چرا وقتی دل خودمون گرفته با همه همدردیم و هر وقت زتدگی بر وفق مرادمونه بقیه رو از یاد می بریم با تمام رنج های عجیب غریب دلتنگشون؟

چقدر خوبیم ؟ چقدر مهربونیم ؟ چقدر خودمون رو جای بقیه میذاریم و شرایطشون رو درک می کنیم ؟ آیا مهربون و با احساس بودن فقط یعنی دلمون واسه زلزله زده ها و بچه های بی سرپرست بسوزه ؟ حتما باید اتفاقی بیفته تا یاد همدیگه بیفتیم و واسه هم نگران بشیم؟

توی یک روز دل چند نفر رو حتی با یک کلمه حرف معمولی میشکنیم ؟ با احساسات و عواطف چند نفر به راحتی بازی می کنیم تا به هدف خودمون برسیم ؟ چند نفر رو که دیگه لازم نداریم از یاد می بریم ؟
تا حالا شده از یکی از دوستهامون که توی شرایط بدیه بپرسیم کمک می خواد یا فقط توی شادیها با دوستامون شریکیم ؟ از صبح تا شب به چند نفر لبخند و شادی هدیه میدیم ؟ چند نفر رو در آغوش می گیریم تا گریه کنند و سبک بشن ؟ چقدر پای قول و قرارها و حرف هامون هستیم ؟ 

چند لحظه ؟ چند ثانیه یا صدم ثانیه از خودمون غافل می شیم ؟ چند هزارم ثانیه راحتی خودمون رو از یاد می بریم و به راحتی بقیه فکر می کنیم ؟

انگار دیگه چیزی به نام اخلاق وجود نداره . هر کدوممون توی شرایط متفاوت واسه اینکه خودمون رو توجیه کنیم همه چیز رو انکار می کنیم .

از خودم می پرسم . چطور به خودم اجازه میدم اسم خودم رو بذارم انسان ؟

 

+ تاريخ جمعه چهارم آذر 1384ساعت 17:9  توسط کتی  |