سلام . این را برای تو می نویسم . تو را ندیده ام و نمی شناسم . وبلاگت را هم راستش را بخواهی خیلی نخوانده ام . شاید چند بار قبل از اینکه به جرم فکر کردن زندانیت کنند.
نمی دانم من اگر جای تو بودم الان چه حالی داشتم . نمی دانم تو الان چه احساسی داری . پشیمانی یا احساس غرور می کنی . خسته ای یا امیدوار . فکر می کنی در این راه تنهایی یا دلت به این بلاگستان پریشان ما خوش است . گفتم پریشان نه اینکه دوستش نداشته باشم که اگر تمام زندگیم نباشد نصفش هست . نه اینکه همه غرق در روزمرگی هستیم که تا هاله عزیز و پسرک سرزمین رویایی هستند روزمرگی معنا ندارد اینجا. اما اینکه پریشان و نگرانیم . اینکه واقعا خیلی از ما نگران تو هستیم و دوست داریم حقت را بگیریم . گر چه شاید تلاشمان بیهوده باشد اما برای ارضای قلبهای کوچولوی ما کافیست .
نمی دانم به سر تو چه خواهد آمد و به سر ما هم . نمی دانم سهم من و تو از این دنیا چیست . نمی دانم چه کسی می گوید که سهم تو این باشد که دو سال از جوانیت در جهنم روی زمین بگذرد به جرم فکر کردن و ابراز عقیده . چه کسی می گوید که سهم ما این باشد که چپ و راست تلاش کنیم ٬ پتیشن امضا کنیم ٬ دست بساییم و بیاویزیم به هر کورسوی نجات و باز به هیچ جا نرسیم.
نمی دانم حالا که من از دل خوش توی این اتاق گرم نشسته ام و دلم برای بوسه ها و اشک هایم می سوزد تو توی شکنجه گاه این رژیم خونخوار چه می کنی و در چه حالی .
فقط می دانم که آزادی از آن من و تو و ماست . هر چند خیلی دیر و دور.....
