تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


 

حالا روی همون تخت دراز می کشم . خودم رو جمع و جور می کنم و می چسبم به دیوار . یادم میاد که گفتی به دیوار نچسبم . میام یک کم این طرف تر . مثل مادری که بچه ای تو شکمش داره از خودم مواظبت می کنم . انگار که خودم با خودم با بدنم آشتی کردم  !
 چشمام رو می بندم و تو باز اینجایی . تو خیالم یواشک یواشک میام بغلت و به صدای نفسهات گوش میدم . یک کم خوابم می گیره ولی انگار امشب سر خواب ندارم. یکهویی از جا می پرم و میرم پنجره رو باز می کنم . این کارو از تو یاد گرفتم ! بعد بخاری رو زیاد می کنم که سرما نخورم ولی نفس خنک پاییز رو احساس می کنم . یک نفس عمیق می کشم و مثل همیشه تو خیالم پرواز می کنم . هر چی فکر قشنگ که فکر کنی میاد توی ذهنم. یک خونه بالای یک تپه پر از درخت . عین خونه های شمال ! که از پنجره هاش میشه دریا رو دید و نسیم رو احساس کرد . آهنگها و ترانه های خوب رو می شنوم و به کلاویه هایی فکر می کنم که حتما منتظرن تا تو باهاشون دوست شی.

نه من بازم خوابم نمی بره ! باز یک گوشه جمع میشم و فکر می کنم ولی این بار دیگه فکرای خوب تو سرم نمیاد. به روزها و روزهای آینده فکر می کنم . به دوستانی که پیشم بودن و هستن . به تو .به زندگی خودم . به روزهایی که ما دیگه همدیگه رو نمی بینیم . حتما من یک سر دنیام و تو یک سر دیگه . حتما دیگه خیلی کم از هم خبر داریم . مثل تمام دوستامون . با خودم فکر می کنم اگه به تو بگم باز میگی دیوونه شدم ! حتما باز یک لبخند سرد مثل لبخندای آقا معلم میشینه رو لبات که همیشه فکر می کنم پوزخنده و اصلا نگران نیستی ! تو هیچوقت نگران نیستی و من همیشه مواظب روزهام که از دستم در نرن . اصلا من از این سکوت تو ٬ از این که انقدر خوب باشي  لجم می گیره ! و بالاخره خوابم میبره

......

صبح میشه و باز دویدن ها شروع میشه . از خونه به دانشگاه ٬ از دانشگاه به شرکت ٬ از شرکت به خونه خانم دکتر ٬ از خونه خانم دکتر به موسسه و ساعت ۹ شب خونه ! تمام روز وقت سر خاروندن ندارم ولی هی میای تو ذهنم . هی پاکت می کنم . هی به خودم فحش میدم و باز پاکت می کنم ٬ پاکت می کنم . هر از گاهی هوس می کنم یک پيغام بدم واست و بگم كه دلم واست يه كوچولو شده و باز انقدر سرم شلوغ ميشه كه يادم ميره . يا شايد هم ميخوام كه فراموش كنم ! يادم ميفته كه به خودم قول دادم كه روزي دو تا اس ام اس بيشتر بهت نزنم. يادم ميفته كه به خودم قول دادم كه فقط اگه كارت داشتم باهات تماس بگيرم و گوشي طفلكيمو يك جايي قايم مي كنم كه مامان بدبختم چند بار زنگ بزنه و نشنوم !

و فكر مي كنم كه چقدر تغيير كردم . انگار از اون غرور كله گنده ترسناك كه هميشه به خاطرش معروف بودم ديگه به جز يك بچه كوچولوي هراسون نمونده كه هر وقت دلم واست تنگ ميشه ميدووه و پشت دلم قايم ميشه و من ديگه خجالت نمي كشم كه به كسي بگم كه دوسش دارم !

توي شركتم كه همكارام خبر سقوط هواپيما رو ميدن . زنگ ميزنم داداشيم و خيالم راحت ميشه كه حالش خوبه . وقتي مي فهمم كه هواپيما سقوط كرده روي يك ساختمون نفسم مي گيره . خيلي سعي مي كنم جلوي اشكامو بگيرم ولي نميشه . سرم و تو دستام مي گيرم و باز ياد تو ميفتم . با خودم ميگم اگه بشنوي ناراحت ميشي و باز به خودم و تو و اين خبر لعنتي لعنت مي فرستم . آخه چرا اين فكر چسبناك تو ولم نميكنه ؟

توي راه به همه چي فكر مي كنم .آدم ها رو نگاه مي كنم . خنده ام مي گيره . مثل كارتونا يهويي از پشت فكرام درمياي و بهم سلام مي كني ! دوباره با دستم مي كوبم تو كلت كه بري و ميري تا ده دقيقه ديگه . كلافه ميشم . از خودم ٬ از فكرام ٬ از تو لجم مي گيره و پوزخندي تحويل خودم ميدم كه اون سرش ناپيدا.

بقيه راه ديگه از يادم رفتي . يه تيكه از راه رو پياده ميام . سر كوچه مي بينم كه يه دختر و پسر با ترس و لرز از هم خداحافظي مي كنند . خدا ميدونه شايد يواشكي بوسه اي هم براي دلگرمي نثار هم كنند. توي دلم يهو خالي ميشه . ياد اولين عشق و اولين بوسه . ياد اولين لرزش دست و دل . ديگه به تو فكر نمي كنم.

تمام راه به خودم قول ميدم كه ديگه عاشق نشم و بعد خنده ام مي گيره ! چون ديگه نمي تونم كه عاشق بشم ! ولي باز هم به خودم قول ميدم . قول ميدم . قول ميدم.قول ميدم . قول ميدم .

قول ميدم كه ديگه عاشق نشم .  

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:13  توسط کتی  |