تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


 

وطن من . وطن زخم خورده من . وطن زخم خورده خسته من . از کجا شروع کنم و چی بگم ؟ مگه زخم یکی دوتاس ؟ مگه دردهای تو رو میشه شمرد و به زبون آورد ؟ مگه میشه این همه سال سختی رو که تو کشیدی حتی توی هزاران کتاب نوشت ؟
وطن من . وطن بی رمق من . احساس می کنم داری نفسهای آخر رو می کشی . حق داری . زجری که تو دیدی و کشیدی رو کی دیده و تجربه کرده ؟ حتی دیگه مردمت هم به آزادی امیدوار نیستند . حتی مردم جسور تو هم دیگه بریدن .
وطن من . وطن تنهای من . از کدوم دردت بگیم که گریمون نگیره ؟ از چی حرف بزنیم این روزا که بوی غم نداشته باشه ؟ از زلزله ها و ویرونیها بگیم ؟ یا از سقوط ها و خرابیها ؟ از چی بگیم ؟ از از دست رفتن بهترین آدمهات بگیم و دوران پادشاهی کوته فکران سنگدل بی منطقت ؟ یا از دخترای خاکت که حالا دیگه فقط یه کالا هستن در خدمت گرگها و عربها ؟ از چی بگیم که اشک توی چشمهامون جمع نشه ؟ از اینکه دیگه حتی شیردل ترینهامون سکوت اختیار کردیم ؟ که حتی جسور ترین هامون چشم به راه بقیه ایم که نجاتمون بدن ؟ راستی تو میدونی چی به سر ما داره میاد ؟

وطن من . وطن تکه پاره من . یه روزی تو هم واسه خودت کسی بودی . یه روزی تمام مردمت به تو افتخار می کردن . ولی حالا چی ؟ حالا که مردمت از پیشت فرار می کنن و میرن جایی که کسی ندونه از کجان . نه اینکه دوست نداشته باشن نه . ولی از دست پادشاهات خسته شدن . و کسی دیگه قصه کاوه آهنگر رو نمیخونه.

وطن من . وطن ابری من . ما چه گناهی کردیم که اینطور شد ؟ تاوان چی رو پس میدیم که یه مشت نالایق اینطور درب و داغونمون می کنن و لبخند تحویل هم میدن . چطور شد که انقدر عاجز شدیم و وا دادیم ؟ چطور شد که دیگه خدا صدای گریه ما رو نشنید . که حالا صبح تا شب داریم توی دلمون اشک می ریزیم و خون میخوریم و هیچ کدوممون به روی خودمون نمیاریم .

وطن من . وطن کوچولوی من . این روزا همش صحبت از فراره . همه میخوان برن و تنهات بذارن . نه اینکه بترسن که دیگه راهی نیست . مفری نیست . همه باید فرار کنن و برن . می ترسم یه روزی همه برن و تو بمونی و یک مشت خونخوار جنایتکار و خاکت که سالهاست خون بی گناه دیده و تحمل کرده .

وطن من . وطن صبور من . میدونم . یه روزی میاد که تو هم خسته میشی . صبرت سر میاد . میدونم یه روزی میاد که دیگه باید یه کاری کرد . نمیدونم شاید اون روز من نباشم. شاید خیلی از این روزا بگذره ولی میدونم اون روز دیگه کار تمومه . کاشکی تو انقدر صبور نبودی . کاشکی یه روزی از این روزا تو هم مثل ما می بریدی از همه چیز و همه کس . اونوقت شاید میشد کاری کرد .شاید میشد نفسی کشید .

وطن من . وطن خواب آلود من . میدونم که خوابت میاد . میدونم که با حرفام که دیگه واست خیلی تکراریه آرامش رخوتناکتو به هم زدم . نمیدونم چند نفر و چندین هزار بار تا حالا با تو این حرف ها رو زدن . نمیدونم چرا دیگه نمی تونم ادامه بدم و واست بنویسم . نمیدونم چرا این اشکای لعنتی سمج انقدر خط ها رو کج و معوج می کنن ؟ نمیدونم چرا دستام انقدر روی کلیدهای کی بورد میلرزن که من نتونم ادامه بدم .

وطن من . وطن یگانه من . دیگه وقته خوابه . بریم بخوابیم . هممون بخوابیم . بذار حرفهای من مثل همیشه ناتموم بمونن . بخوابیم تا یک روز همه از خواب بپریم . به خشم بیاییم و تو رو نجات بدیم.

به امید دور اون روز ........

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23:30  توسط کتی  |