از يك طرف توي خيابانهاي شهر دنبال دخترها له له مي زنين و از يك طرف ادعا مي كنين آدمهاي پاكي هستين كه دستتون به يك دختر نخورده تا حالا !
از طرفی پیش همه کلاس روشنفکری میذارین و خودتون رو به عجیب ترین شکل موجود در میارین و از طرف دیگه بدون اینکه تکلیفتون با خودتون روشن باشه میرین مسجد نماز میخونین !
از يك طرف تمام فكر و ذكرتون اينه كه بتونين يك شب دور هم با دوستاتون جمع شين و بساط مشروب و خانوم و همه چيز راه بندازين و از طرف ديگه ميرين حرم امام رضا مي چسبين به ضريح ( اسمش همينه ؟؟)
دوست دختراتونو با شماره دادن پيدا مي كنيد و بعد قسم ميخورين كه تنها دوستتونه حال آنكه روزي به حداقل دو سه نفر همون شماره رو ميدين !
به طرفتون ميگين عيبي نداره كه اونم از زن بودنش لذت ببره و وقتي خرتون از پل گذشت به دوستاتون ميگين عجب جنده اي بود !
هر هفته اگه با يه دختر نخوابين دنيا به آخر ميرسه ولي وقت زن گرفتن دختري رو انتخاب مي كنين كه كمترين تعداد دوست پسرها رو داشته و كلي نجيب و متينه !
آخ اگه اين مذهب و اين رژیم پشت شما رو نداشتن میخواستین چه غلطی بکنین؟ حرفی هم واسه زدن داشتین؟
گاهی واقعا حالم ازتون به هم میخوره .
پ.ن.مادر بودن چه حسی داره؟ اگه یه بچه داشتم نگهش میداشتم؟؟؟ کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد " این روزا همش تو ذهنمه ...
