زن بودن و زن ماندن . زیبایی عذاب آوری که همیشه دنبال ماست . دل را به دست باد سپردن و از دیوانه وار خود را به در و دیوار زندگی کوباندن نترسیدن . که می گوید که زن ترسوست ؟ که آشیانه اش را در نا امن ترین و لرزان ترین جای دنیا می سازد و نمی ترسد .
زن بودن و زن ماندن و زیبایی جاودانه. فرقی ندارد که تو زیبایی یا نه . فرقی ندارد که کجای دنیایی و پوستت چه رنگیست و لبخندت چه شکلیست و وقتی میخندی کجای صورتت خط می افتد . فرقی ندارد که چند بار افتاده ای و بلند شده ای . وقتی عاشق می شوی هنوز زیبایی و خوشرنگتر از تمام ستاره ها می درخشی.
واقعا چه چیز در دنیا از لبخند مادرگونه ات زیباتر است و از دلت که عاشقانه در خون خوشرنگش می تپد و از دستان خود خدا هم نمی هراسد ؟ کجای دنیا امن تر از آغوش توست وقتی مادری یا معشوقه ؟ از دلهره ها و لرزش دست و تپش قلب کوچک تو وقتی خودت را بین سایه ها تنها می بینی چه چیز شاعرانه تر ؟
حتی وقتی توی چادرها زندگی کنی و دستهایت از کار بیرحمانه روزانه ات زبر و خشن٬ باز زیبایی . یا حتی وقتی خشمگین و بی پناهی٬ وقتی معشوقت تو را به مقصد کشف لذت همنوعانت ترک گفته ٬ وقتی گریه می کنی ٬ وقتی کنجی می نشینی و به خودت می گویی که دیگر از تو گذشته ست زیبایی و این را نمی دانی.
زن بودن راز عجیب خلقت است . رنج بردن در راه پر از بیراهه تاریخ و پیش رفتن و تاختن . درد را تو حس می کنی و بقیه می بینند. تو الهه دردی . دردهایی که هر جای دنیا باشی و هر که باشی از آن توست و توان فرار از آن را نداری . زن بودن و زن ماندن و میدان را خالی نکردن . عاشق بودن و با هزار بار شکست عشق را بدرود نگفتن . مادر شدن و نگرانیهای بیهوده بی اختیار و اشک و آهی که فقط خودت می دانی و خودت .
خدا میداند چند هزار سال است که زیر پای افکار پوسیده مردان هر کجایی که بوده ای له شده ای و لب از لب باز نکرده ای به شکایت که کاش می کردی . خدا میداند چند بار تو را به جرم انسان بودن و خواستن و نفس کشیدن و آرزوی آزادی به بند کشیده اند . خدا میداند که تن لطیف تو طی سالها چه تازیانه هایی را به جان عاشق خویش خریده .
زن بودن و زن ماندن و زیبایی جاودانه. فرقی ندارد که تو زیبایی یا نه . فرقی ندارد که کجای دنیایی و پوستت چه رنگیست و لبخندت چه شکلیست و وقتی میخندی کجای صورتت خط می افتد . فرقی ندارد که چند بار افتاده ای و بلند شده ای . وقتی عاشق می شوی هنوز زیبایی و خوشرنگتر از تمام ستاره ها می درخشی.
واقعا چه چیز در دنیا از لبخند مادرگونه ات زیباتر است و از دلت که عاشقانه در خون خوشرنگش می تپد و از دستان خود خدا هم نمی هراسد ؟ کجای دنیا امن تر از آغوش توست وقتی مادری یا معشوقه ؟ از دلهره ها و لرزش دست و تپش قلب کوچک تو وقتی خودت را بین سایه ها تنها می بینی چه چیز شاعرانه تر ؟
حتی وقتی توی چادرها زندگی کنی و دستهایت از کار بیرحمانه روزانه ات زبر و خشن٬ باز زیبایی . یا حتی وقتی خشمگین و بی پناهی٬ وقتی معشوقت تو را به مقصد کشف لذت همنوعانت ترک گفته ٬ وقتی گریه می کنی ٬ وقتی کنجی می نشینی و به خودت می گویی که دیگر از تو گذشته ست زیبایی و این را نمی دانی.
زن بودن راز عجیب خلقت است . رنج بردن در راه پر از بیراهه تاریخ و پیش رفتن و تاختن . درد را تو حس می کنی و بقیه می بینند. تو الهه دردی . دردهایی که هر جای دنیا باشی و هر که باشی از آن توست و توان فرار از آن را نداری . زن بودن و زن ماندن و میدان را خالی نکردن . عاشق بودن و با هزار بار شکست عشق را بدرود نگفتن . مادر شدن و نگرانیهای بیهوده بی اختیار و اشک و آهی که فقط خودت می دانی و خودت .
خدا میداند چند هزار سال است که زیر پای افکار پوسیده مردان هر کجایی که بوده ای له شده ای و لب از لب باز نکرده ای به شکایت که کاش می کردی . خدا میداند چند بار تو را به جرم انسان بودن و خواستن و نفس کشیدن و آرزوی آزادی به بند کشیده اند . خدا میداند که تن لطیف تو طی سالها چه تازیانه هایی را به جان عاشق خویش خریده .
من می دانم که زن بودن حس قشنگی است و هیچ کسی به جز یک زن حسش نمی کند . حس خوب بوسیدن و بوسیده شدن . حس خوب نیاز به رنگ پوست جفتت و بویش که فقط یک زن می فهمد . زن بودن و جنگیدن با تمام تابوها و اسطوره ها حتی آنهایی که از دور خیلی قشنگند . زن بودن و گول غولهایی را نخوردن که زن را از تمام لذت ها جدا می کند .
من خوشحالم که زنم و حال خودم را خوب می فهمم وقتی دلم تنگ تن توست و صدای قلبت را شنیدن و ته دل گفتن : گور پدر فرداها . من همین لحظه را زندگی می کنم . در آغوش تو که در همین لحظه پناهگاه دردهای همین لحظه من است . واقعا گور پدر فرداها وقتی بوی تو کافیست !
+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 0:5  توسط کتی
|