افسوس که بی فایده فرسوده شدیم وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامـــــــــتا که تا چـــشم زدیم نابوده به کام خویـش ٬ نابوده شدیم
خاطراتش را همه را پاک کرده ام از ذهنم . ۳ سال است . ۳ سال تمام است که تمام خاطراتش را یکی یکی دوره کرده ام و جویده ام و عاقبت پاک کرده ام . مثل تمام آدمهایی که آمدند و باید می رفتند . حالا هم گله ای ندارم . نه از خودش نه از خاطراتش نه از خودم . اما خاطرات موسیقی و تمرین ها رو فراموش نمی کنم . یعنی نباید فراموش کنم . نباید.
همین وقتها بود . ده روز دیگه کنسرت داشتیم . همه ما داشتیم از شوق و ذوق می ترکیدیم . یادمه تمرین های ما توی یه سالن کوچولو بود توی یه پارک . من چون از سرکار می اومدم دیرتر می رسیدم . تمرینها هم شب بودند. وقتی از دور می اومدم سوسوی نور اون سالن رو می دیدم توی گنگی مه دی ماه و درختهایی که به هم پیچیده بودند و صدای سازها رو می شنیدم . صدای سازهایی که همصدا گاهی آروم بودند و گاهی خروشان . اون وقتها داشتیم روی شعر " ایران " نیما یوشیج کار می کردیم . صدای بچه ها رو می شنیدم و هارمونی و فواصل رو که همیشه تمام خلاء های من رو پر می کنند. یادمه یکبار نیومدم تو و از بیرون کار رو گوش دادم . همه نگرانم شده بودند عجب دوستیهایی . عجب دنیایی . عجب کار قشنگی بود . عجب هارمونی و ریتمی . گاهی ویلن ها همصدا با سازهای بادی می زدند . گاهی صدای ویلن سل بود و گاهی صدای بچه های گروه کر . وقتی می اومدم توی تمرین با تمام وجود می خوندم. همیشه همه می گفتن گروه بدون تو لنگه . شعر ها رو ٬ فاصله های صداها رو احساس نمی کردم ٬ می خوردم . می بلعیدم .
حالا هم حرفی نیست . دیگه اون گروه واسه من وجود خارجی نداره . دیگه اون نیست و رهبری گروه کر . مهم نیست . اینها مهم نیست . اما دیگه هیچ چیز مثل اون سازها ٬ اون ترانه ها ٬ اون ملودی ها و ریتم ها من رو پر نمی کنه . برای هیچ کاری دیگه اونقدر شوق و ذوق ندارم که برای اون تمرینها داشتم و حالا کم کم دارم می فهمم که در واقع بیشتر عشق من به اون موجود به خاطر عشق بی پایانم به موسیقی بوده .
هنوز هم اون ترانه ها رو زمزمه می کنم . تمام پارت های گروه کر رو حفظم . مال تمام گروه ها رو . گاهی آلتو رو میخونم گاهی سوپرانو حتی باس و تنور ! صدای سازها همونطور دقیق توی گوشم می پیچه . هنوز هم هر آهنگی می شنوم که برای ارکستر مجلسی ایرانی تنظیم شده از ته دل آرزو می کنم فقط یکبار دیگه توی یه همچین گروهی باشم . صدای سازها رو از نزدیک بشنوم ٬ به دست رهبر نگاه کنم و تمام نتها رو توی ذهنم نگه دارم و باز هم نت خودمو بخونم . گر چه حالا هم توی یک گروه کر عالی هستم ولی هیچ چیز تمرین با ارکستر نمیشه واسم .
راستی تو میدونستی که من همیشه حرفامو ٬ گله هامو روی دیوار می نویسم ؟ اونم با انگشتام . اگه یک کم نگاه می کردی می دیدی که روی دیوار نوشتم " از دوست نداشته شدن ٬ از عروسک بودن متنفرم " . میدونستی چقدر نفسم می گیره وقتی تو واسه من هیچ حرفی نداری . که توی دنیای خودت فکر می کنی ٬ حرف می زنی و غرق می شی ؟ میدونستی چقدر دلم واسه خودم میسوره وقتی می بینم با اون همه سرسختی و غرور دوستت دارم ؟ میدونستی تا حالا یکبار هم دستم رو نگرفتی ؟ یکبار هم لپمو یه بوس کوچولو نکردی ؟ میدونستی که گاهی وقتا فکر می کنم اصلا دوسم نداری ؟؟؟
