تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


پرتوي كه مي تابد از كجاست ؟
  يكي نگاه كن 
  در كجاي كهكشان
    مي سوزد اين چراغ ستاره تا ژرفاي پنهان ظلمات را به اعتراف بنشاند ؟

این روزها خیلی با شاملو هستم . باهاش زندگی می کنم . با صداش . با آهنگهایی که فریدون شهبازیان و بابک بیات ساختن . خواستم یکی از شعر هاش رو بنویسم ولی نتونستم انتخاب کنم . واقعا اگه واسه آدمی مثل من که همه جزییات زندگی رو به درون می کشه و میذاره زیر ذره بین چه چیزی از موسیقی و شعر و هنر بهتر ؟ چه تسکینی بهتر از اینکه به ریتم خوب شعرهاي شاملو گوش بدي و صداي ويلن سلي كه كار شهبازيان باهاش شروع ميشه .

من خيلي دقت كرده ام و خيلي فكر كرده ام . چرا چيزهايي كه من رو عذاب ميده بقيه رو عذاب نميده ؟چرا چيزهايي كه بقيه رو خوشحال مي كنه من رو خوشحال نمي كنه ؟ از اين متفاوت بودن از اين فرق داشتن خسته و عاصي شدم .

به نتيجه رسيدم . به اين نتيجه رسيدم كه اين همه حسي كه مي گيرم و درك مي كنم و در بيشتر موارد عذابم ميده به خاطر اينه كه خيلي ريز ميشم تو جزييات زندگي . چرا دلم ميخواد دليل هر چيزي رو بدونم مثل اينكه چرا دوست دارم يكهويي بپرم و معلم موسيقيمو بغلش كنم ؟ حتما دوسش دارم ديگه . چرا بايد تا ته هر چيزيو در نياوردم ولش نكنم ؟

راستي نميدونين چقدر كيف داره وقتي مي بيني معلم خوبي هستي و همه شاگردها و دانشجوهات دوستت دارند . وقتي مي بينم باهاشون رابطه دوستانه دارم و تمام مشكلاتشون رو به من ميگن و سر كلاسم يكسره مي خندند و درس هم ياد مي گيرند . وقتي مي بينم بعد از سالها هنوز با ميل و تلفن به فكرم هستند نفس عميقي مي كشم و خستگي اين هفت هشت سال سگ دو زدن از تنم در ميره . حتي دلخوري از اينكه هشت ساله كار ميكنم و يك ماشين زير پام نيست . همين امروز بود كه يكي از دانشجوهام دنبالم دويد و راجع به مشكلش باهام صحبت كرد و بهم گفت كه خيلي دوستم دارن . با وجودي كه هنوز يكي دو ماهه كه براشون درس ميدم ولي ميگفت بچه ها خيلي دوستم دارند . دلم ميخواست بغلش كنم و بگم مرسي ! نه اينكه احتياج به تعريفش داشته باشم . كه وقتي درس ميدم تمام فكر و ذكرم اينه كه اونها راضي باشند . من خوبم . يعني نسبت به يكي دوماه پيش خيلي بهترم .

حالا هم احتیاج دارم که بشینم و فکر کنم ببینم کی ارزش قلب کوچولو و تپنده و عاشق من رو داره تا نگهش دارم و بقیه رو مثل Sms هايي كه امروز پاك كردم و اشك هايي كه ديشب ريختم و خاطراتي كه دارم سعي مي كنم از ياد ببرم بريزم به زباله دان تاريخ !

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 21:33  توسط کتی  |