تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


 

این روزها فقط تلاش می کنم . اینکه همه چیز رو نادید بگیرم . سرگیجه ها و دردها رو . یخ کردن دستامو . روزی صد بار با خودم تکرار می کنم که قوی میشم ولی نمیشم . شایدم هستم و خبر ندارم . شهر یخی شده و دل من سردتر از اون . حتی دریغ از یک لبخند ٬ دریغ از یک دست گرم و صادق که این همه برف تو دلمو آب کنه . این همه یخ این همه برف آب نمیشن تا ابد انگار . برنامه ورزشم کماکان سر جاشه . کارهای مختلفم سر جاشونه . برنامه موسیقی و پیانو رو تکون نمیدم . اما یک چیزی این وسط نیست . یک تیکه از این پازل رو گم کردم و پیدا نمی کنم . نمیدونم شاید دارم دنبال خودم میگردم . شاید باید اینجا توی این شرایط به یه جایی برسم . که نمیرسم . هیچوقت به نتیجه نمیرسم . فقط دست و پا میزنم . تلاش می کنم و خودم رو دوباره صبح که از خواب بلند میشم گم می کنم. بازم صبح که بلند میشم انگار یک جای جدید بودم . انگار سالهاست خودم رو ندیدم . باز هم جلوی آینه با خودم غریبه میشم . فقط هر از گاهی با یک جرقه خوشحال میشم و میخندم ولی باز هم تنها اثر اون اتفاق که میره خماری برمیگرده و اندوه .

نمیدونم شاید نوشتنم هم از سر بیخودی باشه . این بیدار شدن و خوابیدن هم همینطور . هیچ چیز بهم انگیزه نمیده . هیچ چیز . همه چیز به طرز فجیعی یکنواخت و ماشینیه . تا کی باید تلاش کنم ؟ یعنی واقعا راهی نیست که از شر این روزمرگی خلاص شم ؟ که فراموش کنم یک جایی یک سوراخ دیگه ای توی قلبم هست که هیچوقت دیگه پر نمیشه ؟ راهی نیست که لبخند از سر آرامشم رو یک روز صبح از آینه تحویل بگیرم ؟

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 23:49  توسط کتی  |