تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


خبر خاصی نیست اگر پرسیده باشید . پاییز طلایی را هوس کرده ام گوش دهم حتی اگر شوپن نشود . دست و دلم می تپد برای این آهنگها . یاد دبیرستان میفتم و آرزوی پیانو زدن و دلم میسوزد که هیچوقت نتوانستم یک پیانیست بشوم . خبر خاصی نیست . هی دلم می گیرد و هی تحمل می کنم و هی دلم با این آهنگها پرپر میزند . انگار خبر خاصی بوده ست . انگار دلم منتظر کسی بوده که آمده ست و یکی یکی نتها را توی ذهنم میکشم روی پنج خط بیقرار و با همین پاها روی زمین ضرب می گیرم و چشم هایم را می بندم . بدبخت شدید باز . امشب نوشتنم آمده ست ناجور . هر وقت دلم می گیرد اینطور نوشتن میبارد از سر تا پای حسهایم . گر چه کسی مجبور نیست بخواند نه ؟ حتی اسمش را هر چه می خواهید بگذارید . نوشته های کسی که دلش تنگ خودش شده است و شیطنت های تمام نشدنی اش و باز آن عطر و آن حیاط و آن خاطرات که توی یک لباس آبی یا صورتی خلاصه میشدند و دلتنگی برای حیاطی که گربه هایش از من نمی ترسیدند . حتی اینروزها گربه ها هم از من در میروند شاید خیلی وحشتناک شده ام .

راستی از دنیا چه خبر ؟ از گنجی چه خبر ؟ از آمریکا و تحریم و این حرفها ؟ مدتهاست فقط در دنیای کوچک خودم غرق شده ام و همه اش دلم می گیرد از این همه تنهایی و بیحرفی . چه خبر از دنیایی که دیگر به نظرم خیلی بزرگ و قشنگ نیست ؟ ما که هر چی دیدیم کارتن خواب بود و سرما و جسدهای سوخته و هواپیماهایی که سقوط می کنند و گرسنگی و کوتاه فکری . ما که اینجا هر چه دیدیم همه اش بند بستن بود بر پای انسانهایی که می خواستند پرواز کنند . شما که خارج از این مرز پرگهر نفس می کشید از آنجا چه خبر ؟ آنجا هم کارتن خواب دارید با پسرکوچولویی که امروز به من نرگس فروخت و دستهایش یخ زده بود از سوز سرما ؟ آنجا هم آدمها را به جرم " مثل ما فکر نکردن " اعدام می کنند و شکنجه ؟ آنجا هم اصلا گنجی دارید شما ؟ عشق چی ؟ عشق هست هنوز ؟ اینجا که هر چه میگردم فقط حرف از خود و آزادی و رها بودن است و عشق یا گناه است یا حماقت ! عشق هم ندارید ؟؟

من باز پاییز طلایی گوش میدهم و دلم تنگ است و حتما خوب می شوم . حتما از این مودبانه نوشتن هم فردا دست بر میدارم . شاید هم نه . شاید هم اصلا ننویسم . یک ماه . یک سال . یا اینکه روزی سه بار بنویسم . اصلا شاید هر موقع دلم گرفت بنویسم و صدای همه را در بیاورم از این همه اندوه . چه کنم ؟ دل است و هر از گاهی می گیرد و ابری می شود . دلم نمی آید بگذارم تنهای تنهای بنشیند و گریه کند . بنویسم شاید سبک شود تا من حداقل فردا و پس فردا که تعطیل است هی دلم نگیرد و اشکهایم جای دستان کسی را روی صورتم خالی نکنند . من باز دلم گرفته ست و حتما خوب می شوم . حتما . کافیست حالا هی وبلاگها را سر بزنم و هی بخوانم و با لبخندشان لبخند بزنم و با اشکشان گریه کنم . کافیست دو پیغام بگیرم از دو تا از شما چه وبلاگ نویس باشید چه نه . کافیست همین پاییز طلایی را تا صبح گوش دهم و هی بنویسم و هی ده هزار بار با هر نت به حیاط آن خانه برگردم و آن اتاق و دوباره دلم برای درخت به تنگ شود . کافیست بنشینم و لبخند بزنم به خاطراتی که داشته ام و خوبهایش را نگهدارم و بدهایش را انگار نه انگار که بوده اند فراموش کنم . می دانستید همیشه اینکار را می کنم ؟ همین کار را می کنم و آنوقت از هیچ کسی خاطرات بدی ندارم . از همه خاطرات خوب دارم و با هیچ کس دشمن نیستم . کاش میشد آدمها بدون قهر از هم جدا میشدند .

راستی می دانستید من از قهر خیلی میترسم ؟

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 1:5  توسط کتی  |