تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


 

من دارم میروم . زندگی آنجا منتظر من است و روزهای بعد . خیلی وقت نیست که به زندگی برگشته ام  شاید دو سه روزی بیشتر نباشد . با زخم سنگینی در روح که می آزارد و می خراشد ولی باید رفت.  نمیخواهم برایت از آرزوهایی بگویم که داشتم . چندی ماندم . نگاهت کردم . تمام تلاشم را کردم که بقیه راه زندگی را کنارت باشم . ولی نبودی و نمیخواستی که بیشتر از این در کنارم بمانی . حرفی نیست . دیگر منتظر نمی مانم . زندگی با چشمان براقش منتظر است و دستی از جاده دستش را به سویم دراز کرده است . نمیخواهم برای کسی بگویم که چقدر وجودت - وقتی خودت بودی وقتی از خودت فرار نمیکردی - برایم ارزشمند بود و هست . حالا که بر راههای جدایی قدم گذاشته ایم با تو بدرود میگویم . سالهاست که میروم این راه سربالایی را . حرفی نیست . باید ادامه داد .

حالا تو هنوز راه درازی پیش رو داری . شاید راهی درازتر از من . آغوشهای زیادی در انتظارت هستند و لبهای زیادی را باید ببوسی . میدانم با دیدن دخترکان زیباروی این شهر چه حالی داری حالا . میدانم که حالا راه زیادی پیش رویت هست و دستانت آزادند و از این شاخه به آن شاخه زیاد خواهی پرید . حالا تبها و تپشهای زیادی را تجربه خواهی کرد . فرشته های زیادی را خواهی دید و مثل عروسک مدتی با آنها بازی خواهی کرد . بعد هم یک عروسک نو و یک تجربه نو . نمیخواهم از هدیه ای که برایت خریدم و هیچوقت نتوانستم بدست تو برسانم بگویم . حالا من باید بروم و انگار دیر شده است.

روزهای زیادی را من نشستم و با اشکهایم جای اسمت را از دیوارهای دلم پاک کردم. خشمگین شدم از عروسک بودن . گاهی فریاد زدم و تقلا کردم . گاهی ساکت شدم و سکوتی داشتم سنگین تر از موجی که حالا در دلم میپیچد . گاهی هم نشستم و صدای دریا گوش کردم و آرزو کردم که دل ما هم مثل دریا بزرگ و بخشنده بشود . مدت زیادی با تو نبودم اما هر روز انگار زمان را پنج برابر کردم و به تو فکر کردم . نمیدانم . شاید اشتباه میکردم . همیشه فکر میکردم تو از شکستی بزرگ می آیی . فکر میکردم خیلی خسته ای . همیشه فکر لبخندی بودم که از سر آرامش بر لبت بنشیند . فکر اینکه وقتی بعدها یادم میکنی به آرامش برسی که نشد. شاید اشتباهم این بود که فکر نمیکردم خودم زیر بار این همه له میشوم .

حالا بنشین و ستاره ها را ببین . فرشته های زیبارو و مهربان این شهر را . یک یک را در آغوش بکش و بو کن. این عطرها و رنگ ها را باید به خاطر بسپاری . من باید بروم . خیلی دیر شده است . زندگی با چشمهای براقش منتظر من است و این پا و آن پا میکند . میدانم سختیهای زیادی را پیش رو خواهیم داشت . هر دو ما . روزهای خوب و بد زیادی را خواهیم دید . میدانم با هر فرازی حسرت میخورم که تو بودی و به تو میگفتم و با هر فرودی دلم میلرزد که نکند تو هم همین راه را اشتباه بروی. اما باز هم حرفی نیست. تا فرود نباشد فراز نیست و تو باید همه را تجربه کنی .

حالا من میروم . خسته ولی قوی و مصمم . زخم خورده ولی باز هم بی احتیاط و پر جسارت . دلتنگ اما مغرور . میروم و میدانم که دوباره روزی تو را خواهم دید . هر وقت هرجای این زندگی - با آن چشمهای براقش - خسته شدی یا گمان کردی امیدی نیست من از تو دور نیستم . چه اینجا باشم چه بالای آن قله که میبینمش . کافیست صدایم کنی و همیشه هستم . فقط امیدوارم انگشتهایم آنقدر قوی باشند که یارای باز کردن گرهی از کارت را داشته باشند .

تا روز خوشرنگ دیدار دوباره .
با صمیمی ترین لبخند دنیا .
کتی همیشه پیشی تو .

ساعت ۳
زمستان ۸۴

+ تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 15:50  توسط کتی  |