
باز می خوانم . با قدرتی از همیشه بیشتر . Pieta Signore با صداي Bocelli . شايد اگر شنيده باشيد بدانيد كه چقدر زيباست . باز تمرينهاي صداسازي را شروع كرده ام و باز مي خوانم . زندگي معني دارد حالا . زندگي سخت است اما برايم معني دارد . موسيقي يعني زندگي . زندگي يعني موسيقي . باز من دارم ميخوانم و اين يعني تولد دوباره . حالا ديگر دستهاي زندگي را در دستم گرفته ام و راه افتاده ام . زندگي را دوست دارم با رنجهايش و اين كه ميخوانم يعني زندگي . گاهي از خودم ميپرسم از اين زيباتر هم ميشود ؟ اگر صد صفحه اينجا بنويسم باز هم عظمت يك نت از اين آواز را ندارد . كاش ميفهميدم معني اين آواز چيست ؟ كاش كسي اينجا باشد و اين را شنيده باشد و بداند من چه ميگويم حالا .
باز تمرين صداسازي . باز تمرين آوازهاي از ياد رفته . باز تمرين . تمرين . نفس گيري . تمرينهاي از ياد رفته . من اين روزهاي خوبم . زندگي را پذيرفته ام . فرار نمي كنم . از هيچ كسي هيچ انتظاري ندارم . خودم را دوست دارم . باورتان نميشود كه از اين بهتر نميشوم . خوشبختي به چيزي وابسته نيست ديگر برايم . خوشبختي كسي يا چيزي نيست كه تا از دست برود خوشبختي هم با آن برود . خوشبختي يعني اينكه من دردها و زخم ها را پذيرفته ام و به دنبال درمانم . راستي هنوز يادم هست كه برايتان بنويسم آقاي دكتر چه گفت كه انقدر خوبم .
من قرص مي خورم !! قرص موسيقي و كتاب و دوست و تمام چيزهايي كه دوست دارم . حتي اگر گريه كردن را دوست داشته باشم گريه ميكنم . دكتر به من حق انتخاب داده است كه هر جوري دلم ميخواهد خودم را سبك كنم . ولي من ديگر خيلي گريه نمي كنم . من آواز ميخوانم . پيانو ( هر چند دست و پا شكسته ) تمرين مي كنم. سركار غش غش ميخندم . آدمها را دوست دارم . كار مي كنم . درس ميدهم . بچه ها را آزاد ميگذارم و خودم كيف ميكنم از اين همه انرژي در وجودشان . ميرقصم . خودم را دعوت ميكنم بيرون ! براي خودم و كساني كه دوستشان دارم كادو ميخرم . دلم هم كه تنگ دستهاي كسي ميشود به دستهايم نگاه ميكنم و خوشحال ميشوم كه دستهايم هنوز سرجايشان هستند و مثل دلم در نرفته اند .
نميدانيد چقدر قشنگ است آواز خواندن وقتي همه چيز يادت رفته است . از صفر شروع كردن . نترسيدن . پذيرفتن واقعيتها نمي دانيد چقدر قشنگ است . و دكتري كه حالا رفته است و كاش هميشه در اين شهر ميماند . نمي دانيد چقدر قشنگ است بلند شدن از روي زمين و خم به ابرو نياوردن . دوباره راه سربالايي را شروع كردن و به سراشيبي ها فكر كردن .
من باز آواز ميخوانم و اين خيلي خوب است . مخصوصا اين آواز . هنوز صدايم گاهي ميلرزد . نفس كم مياورم . اما مهم نيست . شروع كرده ام دوباره . حتي فواصل را گاهي اشتباه ميخوانم . اما باز هم مهم نيست . دست خودم درد نكند كه انقدر براي خودم كادو ميخرم .
نت در نت
ترانه و آواز
گردباد و برگ پائيزي
و پايي كه شكست ....
صداي پرنده
دريا و موج نگاه تو
به ساحل دور افتاده شعور من
و اين كوه بلند ....
آن طرف اين كوه
وقت سراشيبي
تو اگر نباشي
كسي مهربانتر
منتظر من است....
وقت سراشيبي ها
آواز خواندن
عجب كيفي دارد رفيق
و دستاني كه
در امتداد نگاه ذهنم
بزرگ شدند انگار......
