چه دلیلی میتونه داشته باشه وقتی وظیفه ای نیست ؟ وقتی کسی مجبور به کاری نیست ؟ چه دلیلی داره که انقدر شماها خوب باشید ؟ توی این مدتی که با شماها دوست بودم چه دلیلی داشته که انقدر توی بدترین شرایط کنارم باشین ؟ حتی امروز هم کلی به این قضیه فکر کردم. باید خیلی خوب و مهربون باشین . همین .
هر وقت مشکلی دارم کنارم هستین . چه وقتی مثل امروز کار مهمی برام پیش میاد و یواشکی دور از چشم رئیس به جام کار میکنین . چه وقتی دلم از عالم و آدم میگیره و میخوام های های گریه کنم همتون دیوونه وار میریزین سرم و نمیذارین یک قطره اشک حتی یه ثانیه تو چشام بمونه . چه دلیلی داره ؟ چه وظیفه ای هست ؟ اگر این کارا رو نکنین چی میشه مگه ؟
نمیدونم چطور میتونم بگم خودم تونستم بهتر بشم . خودم تونستم با زندگی کنار بیام وقتی اگه شماها نبودین یک لحظه هم نمیتونستم بدون گریه سر کنم . گاهی میشینم اسماتونو مینویسم رو کاغذ ببینم چند تا دوست دارم . فرقی نداره چه تو دنیای واقعی چه مجازی ( که کم از دوستان دنیای مجازی انرژی مثبت نگرفتم !) . تا میخوام اسمهای قشنگتونو بنویسم یاد خاطراتی میفتم که با هر کدومتون داشتم.
یاد روزهایی که درگیر طلاق بودم و شماها تمام گرفتاریهامو ردیف میکردین . یاد روزهایی که هر کدومتون با دوست پسراتون قرار داشتین خونه ما بودین ! یادش بخیر . چه خاطراتی . همیشه مامانای شما منو دوست داشتن و واسه همین با من اجازه داشتین هر جایی برین حتی مسافرت و من چقدر احساس غرور میکردم !! یاد همین امشب که کلی باهم جوادی رقصیدیم ! یاد روزهایی که با هم بیرون میرفتیم و نمیذاشتیم حتی یک لحظه از این جوونی لعنتی که داره همینطوری الکی میگذره هدر بشه . اصلا از کجای اون همه خاطره میشه گفت ؟ یادتونه چقدر از هم دفاع میکردیم جلوی آدمایی که به خودشون جرات میدادن به ما هر مارکی بزنن فقط چون میخواستیم دو روز زندگی رو با دوستی و خوب سر کنیم ؟؟؟ یادتونه وقتی قضیه ازدواج پریسا و بهروز بهم خورد چقدر همه با هم تصمیم گرفتیم دور و برش باشیم تا احساس تنهایی نکنه ؟ یادتون هست از اون روزهای سیاه ؟ باورم نمیشه که امشب آزاده میگفت کتی روزهای طلاق تو ما همه گریه میکردیم و من همش فکر میکردم چرا شما ؟؟؟ باورم نمیشه که امشب شماها تصمیم گرفته بودین به علی زنگ بزنین و شانس آوردین که من فهمیدم وگرنه یک کتک حسابی از من میخوردین ! آخه چرا باید شماها انقدر مهربون باشین که من گاهی ندونم چکار کنم که از پس خوبیاتون بربیام ؟
چطور خندم نگیره وقتی یادم میفته از روزهایی که هیچکدوم ماشین نداشتیم و پنج شش تایی با هم از سرکار بر میگشتیم . از چیپسهایی که تو راه خوردیم و متلکهایی که شنیدیم و دعواهایی که گاهی واسه تفریح کردیم ! یاد سرماها که دستای همدیگه رو میگرفتیم و تو برفا یه بلوار و میدویدیم . چه کتابها که من و پریسا به هم ندادیم . چه فیلمهایی که تماشا نکردیم . چه شبهای سرد و گرمی که باهم توی کافی شاپ مخصوص خودمون نشستیم و حرف زدیم و بحث کردیم . چه آوازهایی که من واسه شما نخوندم و چه اشکهایی که نریختین شما دیوونه ها . هنوز یادگاریهای همتون رو واسه روز مبادا روزی که از پیشتون میرم نگه داشتم.راستی روز مبادا چرا هی نزدیک میشه . راستی وقتی من از اینجا برم چی ؟ چقدر سخت میشه واسه من بدون شماها سر کردن .
حالا امشب تصمیم دارم اسمهاتونو بنویسم تو همون دفتری که سالهاست خاطراتمو مینویسم توش و از یکی یکیتون تشکر کنم . چقدر هم که زیادین !!!!! پریسا ٬ آزاده ٬ سروناز ٬ یکتا ٬ سارا ٬ مهدی ٬ کیومرث ٬ اون یکی سارا ٬ اون یکی مهدی ٬ صادق ٬ فریال .......... خدای من مگه میشه یاد شماها افتاد و به قهقهه نیفتاد از یاد خاطرات ؟؟؟
