نميخواهم بيايي ديگر . نميخواهم برگردي . بارها برايت نوشتم كه برگرد كه دلم عجيب تنگ تو و دستان لرزانت بود و لطافتشان وقتي روي كلاويه ها با دقت ميچيديشان . دلم تنگ قهقهه هاي از ته دلت بود و نگاههاي اطرافيان و دل بي خيال تو . اما ديگر نميخواهم بيايي. اين روزها همه اش صحبت از غني سازي و پرونده و شوراي امنيت و جنگ شده ست . دل بيتاب تو مگر طاقت مياورد اينجا ؟ ميدانم حالا نگران اينجايي و باز چشمهاي درشت و قشنگت را كه ميبندي كابوس ميبيني و دستهاي لطفيت ميلرزند . اما برنگرد . ديگر اينجا انگار در نگاهها اميدي نيست . همين را كم داشتيم نه ؟ سروناز خوب من ! همين جنگ را كم داشتيم .
عزيزم من از جنگ ميترسم . من حتي از قهرهاي كوچك دوستانم ميترسم و دلم ميگيرد چه برسد به جنگ . از خون ميترسم . از تصور بچه هايي كه آواره خواهند شد و مادرهايي كه خواهند گريست و عاشقاني كه آوارها را بدنبال جسد معشوق خود زير و رو كنند . من از هر چه بوي جنگ و قهر و گريه داشته بيزارم . برنگرد گلكم .
كاش اشتباه كنم . كاش اين حس در من اشتباه باشد . گر چه جنگي هم اگر نباشد اين نامردان خون ما را خواهند ريخت . جنگي هم اگر در ميان نباشد اينها من و امثال من را هم مثل گنجيها و كاظميها و ... به شكنجه گاه ميبرند . اما باز هم از تصور صداي آژيرها دلم ميلرزد . آژيرهايي كه هيچوقت بموقع بصدا در نمي آمدند .
عزيزكم حتما حالا اشكهاي بلوريت روي گونه هايي كه رد پاي لبخندت رويش مينشيند قل ميخورند و ميريزند پايين . اما برنگرد . ميدانم حالا باز ميپرسي كتي سهم ما چرا اين بود ؟ و باز من جوابي ندارم . ميگويي كتي ما زندگي نكرديم عادت كرديم و من باز سر تكان ميدهم و عجب از در ايران بودنم دلتنگم اين روزها . روزهايي كه اميدت اين باشد كه به كشورت حمله نكنند . روزهايي كه فقط روزهاي سياه تر را ميبيني و هيچكار نميتواني بكني و آزادي چقدر دور از دست است .
نازكم اينجا خوب شد نيستي . حالا باز جوجه هايي كه براي زن و دختر مردم ترمز ميكنند و قيمت ميدهند روي ماشينهايشان مينويسد يا حسين و بعد هم براي شب جمعه شان بساطي جور ميكنند كه بيا و ببين . خوب شد كه نيستي . اينجا اين روزها هر جا ميروي سياه است و من چقدر از اين رنگ سياه بدم ميايد . خنده و موسيقي ممنوع شده ست . خاك مرده پاشيده اند اينجا . خوب شد كه نيستي. اگر بودي حتما شيشه ماشين را ميدادي پائين و چهار تا فحش آبدار نثار اين اراذل و اوباش ميكردي. خوب شد كه نيستي كه اين مرداب جاي گلي مثل تو نيست .
سروناز گلم . اين روزها همه اش فكر كشورم هستم . وطني كه نميدانم چه بر سرش خواهد آمد . وطني كه حالا بقيه برايش تصميم ميگيرند و مردمش انقدر از دست اين نامردها كشيده اند كه آرزوي جنگ ميكنند شايد از دستشان خلاص شوند . نكند من و تو هم آرزوي آزادي را به گور ببريم با خودمان . اگر اينجا بودي عزيزكم از تو باز ميپرسيدم آخر مرز يعني چه و تو باز ميگفتي يك چيز احمقانه و گاه با خودم فكر ميكنم كاش هيچ مرزي نبود تا ما دست اين رجاله ها نمي افتاديم و ميدانم كه محال است .
عزيز دلم برنگرد اينجا . اينجا همه اش صحبت جنگ است اين روزها . اينجا خوشبختي يعني حمله نكند و بدبختي يعني حمله كند . من نميفهمم . من اصلا نميفهمم كه چرا مثل قصه ها كاوه اي پيدا نميشود كه مارا نجات دهد و به دستان ناتوان و دل لرزانم خنده ام ميگيرد . برنگرد .
پ.ن. بالاخره ترجمه آهنگ بوچلی رو که می پرستیدم پیدا کردم . فکر میکردم عاشقانه باشه ولی بیشتر روحانیه تا عاشقانه . تو لینکها متن آهنگاشو با ترجمش رو واستون گذاشتم . حتما این آواز رو گوش بدید .
