<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شهر من</title>
<link>http://shahreman.blogfa.com/</link>
<description>جایی برای اینکه خودم باشم...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 04 May 2008 09:14:48 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هی !</title>
<link>http://shahreman.blogfa.com/post-294.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;باورم نمیشه که بعد از این همه مدت اومدم اینجا. باورم نمیشه که من اون آدمی بودم که اینجا نوشتم. حالا یه آدم دیگه شدم انگار. نه بهتر, نه بدتر. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اومدم به همتون سلام کنم. باورم نمیشه که این مدت که نبودم, اومدین, پیغام گذاشتین و رفتین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خوب خوبم. خوب خوب. شماها چطورین؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 09:14:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahreman&amp;postid=294</comments>
<dc:creator>shahreman</dc:creator>
<guid>http://shahreman.blogfa.com/post-294.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام</title>
<link>http://shahreman.blogfa.com/post-293.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;از این بالا بلندیها خسته شدم. از این همه احساس و خستگی و مسئولیت و قوی بودن. گاهی دلم میخواهد ضعیف ضعیف باشم. به یکی از این پیشنهادها بگویم بله تنها بخاطر اینکه این سوراخ بزرگ زندگیم را پر کنم. دیگر خیلی خسته شده ام. از تعریف هایی که هر روز از دهن هر کسی میشنوم. همکارها,دوستها, شاگردها, دوستها, رئیس و روسا. تعریف هایی که فقط حالم را به هم میزنند. تعریفهایی که فقط تمام روزهای سیاهی را برایم زنده میکنند.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خسته شدم از بس هر روز صبح بیدار شدم و جلوی آینه به خودم گفتم که زیبا هستم. که امروز روز خوبی است. که همه چیز خوب است و خوش. از این همه قوی بودن خسته شدم. دلم میخواست باز هم همان آدمک ضعیف بودم که به تو زنگ میزدم و دلم خوش بود به دروغهای رنگ و وارنگت. دلم حتی برای دروغ هم تنگ شده ست. دلم میخواست چیزی یا کسی توی دنیا پیدا میشد که تمام این خلا عجیب و غریب را پر میکرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خسته ام از اینکه همه دوستانم من را عقل کل خودشان میدانند. که هر کسی حتی رئیس 80 ساله هم از من کمک میخواهد. از اینکه فکر میکنند من هیچ مشکلی ندارم. از بس که این غمهای لعنتی را قورت دادم. از بس اشکم را قورت دادم. از بس هر کسی بهم بدی کرد جوابش را با لبخند دادم و باهش دوست شدم. از بس که تلاش کردم. صبح تا شب. فکر میکردم حداقل پیشرفت کاری این خلا را پر میکند. حالا سوپروایزری موسسه را بهم پیشنهاد دادند. خوشحال شدم؟؟؟ نه. خوشحال نشدم. دلم میخواست به جایش بیرونم میکردند و میگفتند گمشو. میگفتند تو به درد این موسسه نمیخوری. برگرد برو شهر خودت. دلم میخواست از اینجا بیرونم میکردند و برمیگشتم. دلم را به پنجره شرکت خوش میکردم. که ببینم هستی یا نه. ببینم چراغ روشن هست یا نه. چقدر دلخوشیهایم کوچک بود و چقدر تمام این تهی, تمام این سوراخ را پر میکرد. دلم خوش همان دروغهای رنگارنگ بود....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دیگر اینجا نمینویسم. این بار دیگر هیچوقت نمینویسم. جای دیگری مینویسم. از این صفحه, از این بلاگ متنفرم. از آرشیو این وبلاگ که هر جایش سرک میکشم اسم دوگال هست. از این همه سختی که کشیده ام و به روی مبارکم نمیاورم متنفرم. از این همه قوی بودن. دلم میخواست میتوانستم به یکی از همین پسرها اعتماد کنم, یک روز فقط بغلش گریه کنم و برگردم خانه ام. ولی وقتی برمیگردم دیگر هیچ خاطره ای از گذشته پیشم نمانده باشد. دلم میخواست گاهی میتوانستم بزنم زیر گریه. گاهی از ضعف جیغ بزنم. دلم را به پول و پله اینها خوش کنم. دلم را به نگاههای خالی خوش کنم. دلم میخواست میتوانستم بغل یکی بخوابم و دو دقیقه فقط دو دقیقه کنترلم را از دست بدهم. دیگر مست مست هم که میشوم عاقلم. تمام ساعات شبانه روز در آگاهیم حتی در خواب. از این همه آگاهی متنفرم. دلم میخواهد بتوانم یک لحظه بدون ترس, بدون تردید, بدون احتیاط و فکر قدم بردارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اینجا شده برای من بختک. دستم پیش شماها رو شده است. توی دنیای بیرون سرم را بالا گرفته ام. اینجا اما نه. هر ننه قمری به من گفته که گریه نکنم. هر ننه قمری به من گفته که همه چیز درست میشود. شده ام خانم آه و ناله. تنها به این دلیل کوچک که توی دنیای واقعی سرم را مثل آدم بالا گرفته ام. توی دنیای واقعی مثل کوه ایستاده ام. گلیمم را از این زندگی بیخاصیت کشیده ام بیرون. توانسته ام برای خودم کسی باشم. اینجا تنهای جائیست که نمیتوانم تظاهر کنم به اینکه خوبم. به اینکه حتی مشکل کوچکی هم ندارم در زندگی. اینجا یک روزنه کوچک برایم بود. همین را هم میخواهم ببندم. میخواهم از خاطر همه تان بروم. نمیخواهم دیگر کسی باشم که تا اسمم را بیاورند ملت خاطر غمها و غصه هایشان بیفتند. از بس اینجا نشستم و چسناله کردم حالم به هم خورد. اینجا تنها جائیست که خودم هستم و از این متنفرم. دیگر یاد گرفته ام که بیخیال باشم. که بشاشم به هیکل دنیا و احساس و عشق و عاشقی. اینجا نمیتوانم. اینجا که میایم میشوم خودم. میشوم خود خودم. دلم برای دلخوشیهای کوچکم تنگ میشود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;این روزنه را هم مثل بقیه روزنه ها میبندم روی خودم. هر روز صبح که میروم جلوی آینه با خودم میگویم امروز روز خوبی است. همه چیز خوب وخوش است. من انسان موفقی هستم. همه من را دوست دارند...... نمیدانم چند سال دیگر میتوانم اینطور زندگی کنم ؟ همینطوری پوچ و خالی؟ چند سال دیگر میتوانم با قرصهای افسردگی بجنگم؟ چند سال دیگر میتوانم با تمام ناکامیها بجنگم؟ نمیدانم چند سال دیگر باید بگذرد تا من خودم را ببخشم بابت تمام کارهای دو سال گذشته؟ باید تلاش کنم تا بتوانم دوگال راببخشم بخاطر تمام چیزها. تمام سختیها. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آدم تنها روزنه میخواهد چکار؟ آدم تنها تنهاست. صورتش را با سیلی سرخ نگه میدارد. سرش را بالا میگیرد. شبها سایه سنگینش را میاورد خانه میاندازد روی تخت. ماسکش را برمیدارد. به تنهایی وحشتناک خودش میخندد و خوابش میبرد. آدم تنها روزنه وبلاگی میخواهد چکار؟ که بیاید اینجا و از بدبختیهایش بنویسد و روز شماها را هم به گه بکشد؟ آدم تنها همان بهتر که وقتی غصه اش میگیرد , وقتی دیگر طاقت ندارد, دیگر نفسش بالا نمی آید گربه اش را بهانه کند و یک کم چشمهایش تر شود. اما اولین اشک که ریخت بخندد و به همه بگوید : ای بابا, یک گربه که گریه نداره. بعد ته دلش خون شود و شب که میرسد خانه فکر کند : شاید واقعا واسه گربه هه گریه م گرفت؟؟!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دیگر حتی خودم را هم نمیشناسم. تمام این روزها با من غریبه شده اند. دیگر هم اینجا نمینویسم. حالم هم خوب است. ایمیل هم نزنید. کامنت هم نگذارید. اس ام اس هم نزنید. زنگ هم نزنید. درد من یکی را دوا نمیکنید. کامنت دانی را هم نمیبندم که یکی بیاید بنویسد: &quot; وب قشنگی داری به ما هم سر بزن&quot; . شاید یک روز همین شد دلخوشی من. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Sep 2007 17:45:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahreman&amp;postid=293</comments>
<dc:creator>shahreman</dc:creator>
<guid>http://shahreman.blogfa.com/post-293.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تفلد</title>
<link>http://shahreman.blogfa.com/post-292.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;چند نفر روز تولدم سورپریزم کرده باشن خوبه؟ اول یه عده از همکارا ( هنوز ۵ ماهه رفتم سر این کار ! ) بعدشم داداشی و خانوم ملوسش و دختر عمو و اراذل و اوباش به دل نشین ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستهای قدیمی همچنان لطف داشتن. این همه دوست داشتن سرشار از عشقی کرده من رو که باورتون نمیشه. هیچ کسی مجبور نیست به کسی خوبی کنه. خوشحالم که دوست داشته میشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی اون موضوع هم که در مورد ازدواج نوشته بودم کنسله. یعنی حداقل فعلا کنسله. احتیاج به زمان دارم که خودم رو بهتر از اینها دوست داشته باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من همچنان آزاد آزادم. دستانم آزاد آزادند مثل بالهای پرنده. نفرین ته دلم رو هم هر روز به سختی پاک میکنم از گذشته ٬ از اون آدم .......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما خوبین؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Sep 2007 21:35:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahreman&amp;postid=292</comments>
<dc:creator>shahreman</dc:creator>
<guid>http://shahreman.blogfa.com/post-292.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنها</title>
<link>http://shahreman.blogfa.com/post-291.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تمام روزهای من از جادوی نشانه ها پرند&lt;BR&gt;تمام لحظه های من&lt;BR&gt;پر از آرامش بخشش آدمهاند&lt;BR&gt;بوی آب روان را میشناسم انگار&lt;BR&gt;و لحظه ای &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;پراز موسیقی &lt;BR&gt;مرا ربوده ست &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;BR&gt;من جا مانده ام &lt;BR&gt;تمام حرفهای دوپایان بیگانه اند&lt;BR&gt;دلم را &lt;BR&gt;گنجشکک قصه هایم را&lt;BR&gt;ای خدایک من&lt;BR&gt;کسی عاشق نمیکند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاید آه &lt;BR&gt;نگاه سبز و خالی زندگیم&lt;BR&gt;به دوردستهاست&lt;BR&gt;کودک نگاهم&lt;BR&gt;ای خدایک من&lt;BR&gt;به عشقی کوچک و جاودان &lt;BR&gt;دل خوش کرده ست&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-fareast-language: EN-US; mso-ansi-language: EN-GB&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;من جا مانده ام&lt;BR&gt;همه رفتند و من&lt;BR&gt;تنهای تنها&lt;BR&gt;به انتظار دستهای عشق مانده ام&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدایک دلم&lt;BR&gt;جا ماندم ........&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Sep 2007 17:28:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahreman&amp;postid=291</comments>
<dc:creator>shahreman</dc:creator>
<guid>http://shahreman.blogfa.com/post-291.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!!!!</title>
<link>http://shahreman.blogfa.com/post-290.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;چشمهای بازیگوش تو و لبخند از سر رضایتت وقتی پدرت با من سلام کرد. غرور نگاه من وقتی احساس میکنم پرنسس شده م. وقتی مثل پرنسها در ماشین رو باز میکنی تا من پیاده شم. برای اینکه با غرور و احترام من رو به همه معرفی میکنی. همه جا از من تعریف میکنی. وقتی حتی یک نگاه عاشقانه ازت ندیدم و از همین بابت خوشحالم. که همه چیز در چهارچوب عقل و منطقم پیش میره. همه ش غرور و سرخوشی. وقتی حتی یک نگاه چندش آور ازت نمیبینم. همه ش غرورم و سرخوشی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه فرصت خواستم ( حداقل دو ماه ) که بشناسمش. چقدر شفاف و روشن و واضح پاشو گذاشت جلو. چقدر راحت و بی دردسر همه چیز پیش میره. خانواده هامون هیچ مخالفتی ندارن. مامانم که با همه مخالفت میکرد حتی کلمه ای حرف نمیزنه. چون که از اول با صداقت پیش رفت. کاملا با صداقت. با وجود اینکه شرایط وحشتناکی براش گذاشتم همچنان با صداقت و پافشاری و غرور پیش میره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من احتیاج دارم فکر کنم. اما همینکه کسی انقدر آدم رو بخاطر خودش ستایش کنه خوبه. فکر نمیکنم قبول کنم چون ترسهای مرضی من هنوز وجود دارند. چون&amp;nbsp;به هیچ عنوان آمادگی ازدواج ندارم.&amp;nbsp;اما خیلی عجیبه که به این آدم انقدر اعتماد دارم. با وجود اینکه شرایط هر کاری رو داره. اما انقدر مردونه و بی غرض پا پیش گذاشته که نه تنها من بلکه تمام اعضای خانواده م بهش اعتماد دارن. اون هم مامان من !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید حسابی فکر کنم ......&amp;nbsp; همه چیز ردیف و به ظاهر جوره. فقط من موندم و من ...... من و ترس از آینده ...... من و هزار جور فکر و خیال.. .....&amp;nbsp; باورم نمیشه ....... نه ....... قبول نمیکنم ......... نمیدونم ...........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Aug 2007 20:31:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahreman&amp;postid=290</comments>
<dc:creator>shahreman</dc:creator>
<guid>http://shahreman.blogfa.com/post-290.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shahreman.blogfa.com/post-288.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;بخاطر یکی یکی اشکهایی که میریزند. همینطور بی دلیل و بی وقفه. برای قلبی که هیچوقت دیگر هیچوقت عاشق نخواهد شد. بخاطر مزه شور این همه شب که گذشت. بی خواب و رویا. بی امید. بخاطر تمام روزهای شرکت. روزهای&amp;nbsp;برفی. روزهای آران. روزهای گرما و خانه کوچکم. &amp;nbsp;تمام خاطراتم. تمام زجرها و غصه ها و از خود گذشتگیها. برای روح کوتاه و حیوانی تو که فقط از عشق یک چیز دانست. برای تمام چیزهایی که کشیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخاطر روزهایی که کنار تو راه رفتم و احساس غرور کردم. بخاطر لحظه هایی که با بود و نبودت با تو پر کردم. بخاطر همه آرزوهایی که تو سوزاندی. بخاطر لحظه ای که میامدم و حتی نپرسیدی کجا رفتم. بخاطر تمام آمپولها و بیمارستانها. تمام متلکها. تمام صفحات این وبلاگ که سیاه شد. که خاکستری شد و من در تنهاییم جام اشک سر کشیدم و دم نزدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخاطر تظاهرهایت به خوب بودن ٬ به انسان بودن که نبودی. بخاطر دست کوچک که من شبها در خواب نوازشت میکرد. بخاطر دل کوچکم که بدیها را نمیدید و عاشقانه میماند. بخاطر همه چیزهایی که از دست دادم. بخاطر تنم که بی وقفه میبخشید٬ عاشقانه میبخشید و کابوسها را نمیدید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخاطر تمام روزهایی که آن سر دنیا به آب&amp;nbsp;و آتش زدم که صدایت را یک دقیقه ٬ حتی یک دقیقه بشنوم و تو با بی تفاوتی تمام با من حرف زدی. بخاطر تهمتهایی که شنیدم. اشکی که آن شب ریختم. اشکی که شبهای زیاد ریختم و نمیدانستم ٬ نمیفهمیدم در عشق چه بود که این همه٬ این همه تحمل میکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخاطر تمام تلاشهایم برای اینکه عوض بشوم٬ بخاطر تمام روزهای درد قلب و استفراغ و بیمارستان. بخاطر مردانه دفاعی که از تو نامرد کردم. بخاطر تمام لحظه های تلخم. تمام سختیهای این روزها و روزهایی که گذشت. بخاطر تمام امیدهایی که شب تا صبح به خودم میدهم که دنیا بهتر شود و اشکی که شب میریزد و میگوید که نه٬ بهتر نمیشود٬ با این آدمها نمیشود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخاطر چیزهایی که تو نمیدانی٬ نمیفهمی٬ بخاطر شعارهای قلب سیاهت٬ بخاطر روزهایی که تنهای تنها توی خیابانهای شهر رفتم و گریه کردم. بخاطر تنهایی عمیق و تاریکم که نه تو و نه دستهای سیاهت پر کردند. بخاطر تمام دردهایی که کشیدم و حتی نپرسیدی چرا. حتی نپرسیدی کجایی رفیق؟ زنده ای یا رفتی از دست؟ که انگار رفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخاطر تلاش بی وقفه ام. بخاطر جنگم که افسرده نشوم. برای پناه آوردنم به وبلاگ که تنها جایی بود که میتوانستم زار بزنم٬ زر بزنم که نترکم. بخاطر تمام تلاش سختم با افسردگی و ترک قرص و سیگار. بخاطر تلاشی که فقط آدمهای افسرده میدانند یعنی چه. بخاطر تلاشم که کابوسها را دور کنم و این شبهای لعنتی را با چیزی مثل امید پر کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخاطر تمام حرفهایی که نمیتوانم بزنم. تمام غمهایی که نمیتوانم گریه کنم. تمام اشکهایی که نمیریزند. تمام دردهایی که انقدر بزرگند که تسکین ندارند. بخاطر تمام چیزهایی که نگفتم و بودند٬ هستند و روح کوچک و سرگردانم را فقط می آزارند٬ بخاطر تمام اینها خسته ام . خسته ام ......&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Aug 2007 19:30:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahreman&amp;postid=288</comments>
<dc:creator>shahreman</dc:creator>
<guid>http://shahreman.blogfa.com/post-288.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمک</title>
<link>http://shahreman.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از دیدن&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.marziyehriahi.com/?id=-1828636792&amp;amp;pending=true&amp;amp;pending=true&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;این خبر وحشتناک&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&amp;nbsp;چه حالی شدم. کاری انگاری از دستم بر نمیاد جز انعکاسش.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Aug 2007 19:56:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahreman&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>shahreman</dc:creator>
<guid>http://shahreman.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفرین</title>
<link>http://shahreman.blogfa.com/post-286.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;دست من نیست&lt;BR&gt;سوراخهای روح من&lt;BR&gt;چشمهای بی دلیل و بهانه ترم&lt;BR&gt;خاطرات تمام آن روزها&lt;BR&gt;بهانه های بی عشقی و&lt;BR&gt;تردیدهای قلب ناخالص تو&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دست من نیست&lt;BR&gt;تمام اینها تو را&lt;BR&gt;روزی هزار بار نفرین میکنند&lt;BR&gt;هر روز&lt;BR&gt;که خورشید بیرحم زندگی&lt;BR&gt;به روزهایم میتابد&lt;BR&gt;لحظه های سختم تو را نفرین میکنند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دست من نیست .....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Aug 2007 20:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahreman&amp;postid=286</comments>
<dc:creator>shahreman</dc:creator>
<guid>http://shahreman.blogfa.com/post-286.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نه بابا </title>
<link>http://shahreman.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;چقدر نوشتم. با هر کلمه ش گریه کردم. همه رو پاک کردم. تقصیر من نیست که از زمین و زمان فرار میکنم. تقصیر من نیست که حالا میفهمم شک هام بیجا نبوده . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر نوشتم و همه رو به سه سوت پاک کردم. یاد گرفتم که همه دردها و مرضها و غصه ها رو قورت بدم و جیک هم نزنم. چه توی دنیای واقعی نکبت و چه توی دنیای مجازی. جیک نمیزنم. حالم به هم میخوره ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jul 2007 19:24:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahreman&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>shahreman</dc:creator>
<guid>http://shahreman.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام علکم</title>
<link>http://shahreman.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;بد نیستم. فقط دعا کنین زنده بمونم با این همه کار. خونه جدیدم خوب و نازه. کارم هم بدک نیست ولی خوب ۷ صبح تا ۹ شب اون هم بدون وقفه آدم رو زنده نمیذاره هوم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همتون یک دنیا ممنونم واسه پیغامهاتون.باور کنید انقدر درگیرم که به کارهای روزمره هم نمیرسم. &amp;nbsp;راستش دارم روی یک چیزی فکر میکنم. یک عملیات انتحاری !! :)&amp;nbsp; اگر به نتیجه رسیدم بهتون میگم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش باشین&amp;nbsp;و بچه های خوبی باشین تا من قرض و قوله هامو صاف کنم و وقت داشته باشم که بلاگم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا. دوستتون دارم. :)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Jul 2007 07:54:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahreman&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>shahreman</dc:creator>
<guid>http://shahreman.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
